تبليغاتX
انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
شعر و ادبیات و آرایه های ادبی و نقد اشعار

 

         

به نام خدای سخن آفرین

 

سلام و عرض ادب دارم حضور همه ی شما بزرگواران و همراهان خوب و صمیمی انجمن ادبی

 

فرهنگی سخن کاشان که با عطر حضورتان و گل نظر ارزشمندتان صفایی صد چندان به بزممان

 

می بخشید.

 

طبق روال معمول یکی دیگر از جلسات هفتگی انجمن در خانه ی هنرمندان کاشان برگزار شد که

 

ماحصل آن تقدیم می گردد.

 

ضمن توضیح این نکته که در یکشنبه ی گذشته نیز انجمن در تالار اداره ارشاد اسلامی شهرستان

 

آران و بیدگل میهمان دانشگاه پیام نور این شهر بود که در قالب نشست ادبی « نجوای پاییز »

 

دوستان لحظات شاعرانه ای را آفریدند که بعنوان ره آورد چند تصویر از این نشست ادبی را ارائه

 

می کنیم.

 

ذکر این نکته نیز ضروری است که به دلیل آنکه سرکار خانم مریم السادات صائم کاشانی یکی از

 

اعضای هیات اجرایی نشست ادبی « نجوای پاییز» بودند ، این هفته سعادت بهره مندی از

 

حضورشان را در انجمن نداشتیم و لذا دوستانی که پیگیر مباحث ایشان هستند ، می توانیم  از هفته

 

ی بعد به یاری حضرت دوست در خدمتشان باشیم.

 

با تشکر             

      

مدیر وبلاگ انجمن ادبی سخن کاشان

 

محسن سلطانی «هجران»  

 


   
 حسن مطلع سخن با غزلی از استاد صائم کاشانی

ریاست محترم و متذوّق انجمن فرهنگی ادبی سخن

 

 

 

 

 TinyPic image

 

 

 

خدا کند که بیایی

 

 

 

 

تو آفتاب وفایی ، خدا کند که بیایی

فروغ دیده ی مایی ، خدا کند که بیایی

 

 

زلال چشمه ی نوری ، صفای جام حضوری

بهشت عاطفه هایی ، خدا کند که بیایی

 

 

تو قلّه سار صفایی ، تو چشمه سار وفایی

طلوع سبز ولایی ، خدا کند که بیایی

 

 

تو آفتاب امیدی ، تو ماهتاب نویدی

سفیر صبح صفایی ، خدا کند که بیایی

 

 

 

تو یوسفی که نداری به ملک حسن نظیری

عزیز مصر وفایی ، خدا کند که بیایی

 

 

تو کوثری تو بهشتی ، تو کعبه ای تو کنشتی

تو مروه ای تو صفایی ، خدا کند که بیایی

 

 

تو مهر قائم و دائم ، غزل سرای تو صائم

خدا کند که بیایی ، خدا کند که بیایی 

TinyPic image

استاد صائم کاشانی به همراه دکتر عبداله زاده معاونت دانشگاه پیام نور آران و بیدگل


شاعر محترم جناب آقای رحمت اله رعیت « رحمت »

عضو انجمن ادبی سخن کاشان

 

 

TinyPic image

 

برگ های زرد

 

 

دارد حضوری زرد و خشم آمیز ، پاییز

آید ز ره با خنجرِ خونریز ، پاییز

 

 

از چهره ی سرخِ شقایق می پرد رنگ

تا می رسد از راه چون چنگیز ، پاییز

 

 

دست از سرِ یک غنچه حتی بر ندارد

کِی می کند از خونِ گُل پرهیز ، پاییز

 

 

بازار شعر و شاعری را می کند گرم

هرچند باشد سرد و درد انگیز ، پاییز

 

 

گاهی برایِ شاعری آشفته خاطر

گردد ز شور و شوق ، دستاویز ، پاییز

 

 

 

با برگ هایِ زرد ذهنم همسفر شد

تا نشمرد ذهن مرا ناچیز ، پاییز

 

 

چشمِ خمارینِ غزالان می شود مست

جامِ غزل را می کند لبریز ، پاییز

 

 

ذوقِ کلیم از طور سینایِ سخن ،  سبز

شد فصلِ سِحرِ سامری پاییز ، پاییز

 

 

گُل های مضمون را نخواهد کرد پرپر

در باغِ شعرِ صائبِ تبریز ، پاییز

 

«رحمت» بهاری باش ، حتی در زمستان

سروِ چمن را دوست دارد نیز ، پاییز

 


شاعره ی محترم سرکار خانم مریم السادات صائم کاشانی

معاون فرهنگی انجمن ادبی سخن کاشان

 

  

خُم سر بسته

 

 

باز با چشمه ی چشمم ، سر سودا داری

باز در برکه ی مهتاب ، تماشا داری

 

گرچه با دیده ی حسرت نتوان دید تو را

در دل عاطفه پیدایی و ماوا داری

 

من به وصف تو چه گویم که به اقبال بلند

« آن چه خوبان همه دارند ، تو تنها داری»

 

 

چشمم افروخت اگر اختر باور از شوق

دید در باغ نظر ، لاله ی حمرا داری

 

 

یازده ساغر اگر بر لب یاران نرسید

خُمِ سر بسته تویی ، باده به مینا داری

 

 

جمعه و ندبه ی تنهایی و شیدایی ها

ناز کن ناز ، که در خانه ی دل جا داری

 

 

مریمستانِ دلم ، بی تو ندارد ماهی

ای که خورشیدی و سیمای مسیحا داری

 


شاعره ی محترم سرکار خانم باختر

عضو انجمن فرهنگی ادبی سخن

   

تقدیم به ساحت مقدس حضرت ولیعصر(عج)

 

 

 

                                         

دلم به سانِ کبوتر پُر از پریدن شد

شبی که آمدی و لحظه ی رسیدن شد

 

 

و آسمان ز دو چشمت دوباره نور گرفت

شب وصال ، مجالِ ستاره چیدن شد

 

 

تو شاعرانه سرودی ز نور و عشق و امید

و گوش ها همه آماده ی شنیدن شد

 

 

خدا ز گُل دو جهان را شمیم باران کرد

شبی که نازِ تو را محوِ آفریدن شد

 

 

سحر سحر نفس گرم آل یاسینت

برایِ باد صبا ، بانیِ وزیدن شد

 

 

مرا امیدِ وصالت به خواب و بیداری است

دعای عهد سحر شرط خواب و دیدن شد

 

 

تو برگزیده ترینی که جوهرِ تاریخ

همیشه گرمِ تو در وصفِ برگزیدن شد

 

 

صدایِ محشر و بانگی چو صور اسرافیل

ز تو بلند شد و موسم دمیدن شد

 

 

سعادت دو جهان آمدی و شرطِ ولا

به تو گره زدن و از همه بریدن شد

 

 


 شاعر ارجمند جناب آقای علیرضا پهلوانی «بیدل»

عضو انجمن فرهنگی ادبی سخن

 

 

بمان امشب کنارم ، ای عزیزم جان چشمانت

برایم قصه ها دارد انارستانِ چشمانت

 

 

برای شب نشینی های دل تا مرز بی تابی

بگو با من چه جایی بهتر از ایوان چشمانت

 

 

 

هزاران زورق دل مانده در دریای بی سامان

هلا ، پایان نمی گیرد مگر طوفان چشمانت

 

 

سراسر شوق پرواز است دل را تا حریم دوست

که خواندم آیه های عشق از قرآن چشمانت

 

 

فدای قد دلجویت تمام هستی بیدل

دلی دیگر نمانده تا کند قربان چشمانت


 شاعر ارجمند جناب آقای حسین عرشی «کوثر»

عضو انجمن فرهنگی ادبی سخن

 

 

 

 

پاي خيال

 

 

 

 

 

 

من همسفر سپيده و نور، من همره آب و آفتابم

در دشت پر از شقايق امشب، سرمست ترانه هاي نابم




 

 

من ديده به آسمان باور، با ياد نگار خيره دارم

بردار نقاب از رخ ای ماه من عاشق روی ماهتابم


 


 

بگشوده ام امشب از سر شوق، بال غزلم به باغ اميد

 

هرچند خزان آرزوهاست، شايد كه بهار را بيابم

 

 

 

 

 

 

 

ديري است به كوچه هاي حسرت، بيتاب حضور دلربايت

 

هرشب به هواي ديدن تو، با پاي خيال در شتابم




 

 

در دفتر خاطرات قلبم، با خامه ی شوق مي نويسم

 

زيبا غزل نگاه ياري، كز دوري او در التهابم




 

 

سوگندتو را به اشك پاكي، كز ديده به ياد تو روان است

 

بازآي كه در فراق رويت، در سوز و گداز و در عذابم



 

 

 

 

پيمانه به دست آمدم من، در ميكده ي حضور ساقي

 

تا در برِ چشمهاي مستت، از جام ولا كني خرابم

 

 

از نرگس مست تو تراود، گلباده ي سبز آرزوها

 

تا مست شوم ز«كوثر»عشق، از روي وفا بده شرابم

 





شاعره ی ارجمند سرکار خانم مهناز السادات رضوی «فروغ»

عضو انجمن فرهنگی ادبی سخن

 

 

 

 

صدای بلبل

 

 

 

نوای دلکش بلبل دوباره می آید

نسیم عشق و صفا از کناره می آید

 

صدای جوی روان ، ساقی و مِی و مطرب

برای نغمه ی بلبل هماره می آید

 

چمن به رقص و سپیدار در پیِ تکبیر

هزار روضه ی رضوان به چاره می آید

 

نسیمِ خُلد سحرگه ز سوی باغ و چمن

رسید مژده به یاران ستاره می آید

 

ستاره ی سحر از مشرق زمین برخاست

ز جام خرم ساقی بهاره می آید

 

نوید خلوت صبح و امید وصل نگار

فروغ چشمه ی احسان دوباره می آید

 

 


شاعره ی محترم سرکار خانم مریم وطنی

عضو انجمن فرهنگی ادبی سخن

 

 

 

 

 

به امید وصل

 

 

 

 

جای دارد روی بازوهای سیمینت تنم

تار زلفت را به روی شانه هایت می تَنَم

 

در کنار تو بدین سان راحتم بی غلّ و غش

بوسه هایم را به ماه دیدگانت می زنم

 

آرزویم نیست جز وصل تو ای فرهاد من

حلقه ی شیرین دل ، بر گوش جانت می زنم

 

دوش گفتی یوسف و مجنون و فرهاد منی

حال گویم لیلی و شیرین ، زلیخایت منم

 

باز وقت رفتن آمد ، اشک چشمم جاری است

با امید وصل تو ، دل از نگاهت می کنَم

 

 

 


و در پایان غزلی از هجران ؛

 

 

 

رقصید...

 

 

 

شبی که از غمِ طوفانِ غم علف رقصید

و موج در هیجانش به هر طرف رقصید

 

 

نشسته بود کناری و ماه می بارید

ستاره در تبِ دریاییِ صدف رقصید

 

 

دلش شبیه زنانِ جنوب ، یا شاید

شبیه هلهله یِ دخترانِ دف رقصید

 

 

نگاهِ در جریانش به موج جان می داد

و قایقی که سراسیمه بی هدف رقصید

 

 

و عشق ماهیِ وا مانده در گناهی شد

که پیش از آنکه ز حسرت شود تلف رقصید

 

 

سحر تفاله یِ قایق حدیثِ «هجران» بود

که در کرانه یِ دریایِ کرده کف رقصید

 

 

  

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 21:41  توسط روابط عمومی  | 
 

 

حسن آغاز كلام با غزلي زيبا و دوست داشتني

 

 از غزل سراي نامدار معاصر استاد صائم كاشاني تحت عنوان:

 

 

كجا پا مي گذاري تا ببوسم جاي پايت را

 

 

كجا پا مي گذاري تا ببوسم جاي پايت را

كه جان جويد نشانت را، كه دل دارد هوايت را

غـريبستانِ هستـي را،  تـرنّـم زارِ بـاراني

به رخسارِ محبت مي توان ديد اشك هايت را

به يادت هم نوا هر شب، شوم با ناي مولانا

كه در قونيه ي عشقت،‌ شنيد اين دل نوايت را

به گيسوي سمن سايت، فشانم تا گلاب اي گل

نمي دانم كجا پيدا كنم زلفِ دو تايت را

براي ديدنِ خورشيدِ مهرآيينِ‌ رخسارت

به سر آيم اگر روزي، كنم پيدا سرايت را

چو گشتم آشناي تو، شدم بيگانه با عالم

تو هم بنواز گاهي از محبت آشنايت را

دلِ صائم سرايت هست و هر گه پا نهي در آن

به خوبي بشنوم اي نازنين آهنگِ‌ پايت را

 

 


 

مـريم السادات صـائم كاشاني

معاونت فرهنگي انجمن ادبي سخـن

 

 

به پيشگاه والاي چشم و چراغ آفرينش حضرت ختمي مرتبت (ص)

 شانه هاي شرقيت، گرديد جاي پاي عشق

 

 

از افق هاي بلندِ آسمان بودي تو ماه

سبز پوشانِ نخستين را نشان بودي تو ماه

آبي چشمانِ مهرآيينت اقيانوسِ نور ...

بيكران در بيكران در بيكران بودي تو ماه

چون خداي مهرباني ها در آن پروازِ عشق _

لامكان در لامكان در لامكان بودي تو ماه

شبنمِ فانوسِ اشكت، داغدشتِ آفتاب

از فراچشمِ زمين و آسمان بودي تو ماه

«لم يلد» بود و «و لم يولد» تو را در قابِ دل

با فروغِ آفرينش، هم زبان بودي تو ماه

شانه هاي شرقيت، گرديد جاي پاي عشق

لات و عزّي را شكستي بي امان بودي تو ماه

تا هجومِ نور را فرياد گر باشي ز مهر

در دل ظلمت، نشان زان بي نشان بودي تو ماه

مريمستانِ نگاهت صد مسيحا آفريد

معبدِ توحيد را ابروكمان بودي تو ماه

  


 

شاعر ارجمند جناب آقای رحمت اله رعیت «رحمت»

 

« دود چراغ خورده به زانو درآورد»

 

 

شاعر به نظم آورد احساس و ایده را

 

گاهی غزل سراید و گاهی قصیده را

 

آن کس که امتیاز ندارد به مُلکِ شعر

 

تحقیر می کند «سخن» برگزیده را

 

دودِ چراغ خورده به زانو درآورد

 

مدرک گرای مدعیِ سُست ایده را

 

باید به دست تجربه تابید گوششان

 

این بچه های تازه به دوران رسیده را

 

از زخم های کاری دل می توان شناخت

 

شمشیرِ آتشین نفسِ آبدیده را

 

آنان که دل به تیرگی شب سپرده اند

 

باور نمی کنند طلوعِ سپیده را

 

کاری به کیشِ فرقه گرایان نداشتیم

 

تحمیل کرده اند به ما این عقیده را

 

آیینه هرچه دید ، همان را نشان دهد

 

وا کن به خنده چهره ی درهم کشیده را

 

رحمت غزالِ دشتِ غزل را رها مکن

 

مشکل توان گرفت غزالِ رمیده را

 

..........................................................................................................................................

 

شاعره ی محترم سرکار خانم مهناز السادات رضوی«فروغ»

 

 

کودکی را دیدم که با اندام کوچک

 

کتاب ها را بر هم چیده بود

 

و آسمان را می چید

 

و جوانی را دیدم که با اندام بلند

 

کوتاه می رفت و نور را رها می کرد

 

فرمانروایی را دیدم که کتاب ها را بر دوش

 

و قاطرش را پیاده می برد

 

شاعری دیدم که بار افکارش قافیه بود

 

و پی موضوع می رفت

 

مردمی را دیدم که از فرط گرسنگی فریاد می زدند و ناله هایشان را هیچ کس نمی شنید

 

فریادی شنیدم که در گلوی پیرمردی کهن سال شکسته بود و چه آسان می رفت

 

عالمی را دیدم که فلسفه بارش بود و چه سنگین می رفت

 

زاهدی دیدم که توشه اش خالی بود ، چه خوب ارشاد می کرد

 

شاهدی دیدم که چشم بسته پی داوری و عدالت می رفت

 

و پیرزنی که از سر انتقام پی گوشمالی همسایه اش می رفت

 

و مسجدی دیدم که گنبدهایش را باران ریا شسته بود

 

و تکبیری شنیدم که نوایش پایه های دین را می لرزاند

 

و درویشی را دیدم که با داشتن کشکول بر دوش ، چه خوب ورد عاشقی می خواند

 

و کودکی دیدم که در کنار جوی صفا شاخه گلی از محبت تقدیم مردم می کرد

 

آری نازنینا

 

همه اینها را دیدم

 

و فریادها از عمق جان کشیدم

 

اما درکَش سخت بود که :

 

                                محبت ندیدم...

 

........................................................................................................................................................................................

 

 

 

شاعره ی محترم سرکار خانم اکرم نورانی «بهجت»

 

 

به آیه های نگاهت همیشه معتقدم              به سِحر چشم سیاهت همیشه معتقدم  

 

دلا به اشک سحر های داغ بر دوشت        به سوز سینه و آهت همیشه معتقدم   

 

.......................................................................................................................................  

 

اگر چو غنچه بیایی به کوچه باغ نظر         ز آب دیده بشویم رواق و کوی و گذر

 

نشسته بر لب ایوان چشم تو دل من           که از نگاه تو گیرد هزار خنجر تر

 

..........................................................................................................................................

 

و غزلی از هجران :

 

گل یاد...

 

تا بوده چنین بوده دلی شاد نباشد

 

از دامن غم یک نفس آزاد نباشد

 

برق نگهت خواست که شهر دل ما هم

 

ویرانه شود از غم و آباد نباشد

 

تقدیر چنین بود که از فصل خوش عشق

 

در گلشن دل غیر گل یاد نباشد

 

و زندگیَم دست خوش باد خزان شد

 

ای کاش گلِ عمرِ تو بر باد نباشد

 

بغضی است گلو گیر غمِ غربت و هجران

 

ای کاش که با قلب تو همزاد نباشد

 

..........................................................................................................................................

 

 

 

B اين هفته نيز طبق روال گذشته سلسله مطالب عروض و قافيه را توسط

مريم السادات صائم كاشاني پي مي گيريم:

 

 

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 0:41  توسط روابط عمومی  | 

 

 

حسن مطلع كلام با غزلي زيبا و شعري نيمايي از استاد سخن صائم كاشاني:

 

امشب كه يادت را فرستادي برايم

 

                                                                                         

اي در نگاهِ باورت احساس جاري

نازم بر آن نازآفرين چشمي كه داري

هر خارِ غم گردد گلي شاداب و خرّم

وقتي كه در باغِ دلم پا مي گذاري

امشب كه يادت را فرستادي برايم

گفتم برايت اين غزل را يادگاري

ديوانِ عشقم بر تو ارزاني، كه دانم

قدرِ گهرهاي مرا داري ز ياري

صائم تو را در باغِ باور مي ستايد

شاداب ماني اي گل سرخِ‌ بهاري


 

 

  


 

صد كهكشان غريب

 

نازآفرين من!

دوشين كه پله پله مرا گام مي زدي

ديدم كه پشت باغِ نگاهِ‌ تو مانده است

صد كهكشان غريب

در دفتر خيال تو صد شعر ناتمام

پاي غزال هر غزلي سوختم چو شمع

وانگه تو با سُرور

ديدم كه از پياله ي مهتاب تا سحر

اي ماه بي نقاب، صد جام مي زدي

 

 


 

دكتر محمد روحاني (نجواي كاشاني)

 

كـلام عشـق

 

دلم با توست مي داني، ولي با من نمي ماني

مگر در چشم اشك آلوده ام غم را نمي خواني

بهارم بي گل روي تو رفت و زندگي طي شد

بيا تا در نگاه من، گل اميد بنشاني

جدايي تا كجا تا كي؟ كلام عشق باور كن

خداي عاشقان داند تو هم چون من پشيماني

در آغوش چمن چون لاله روشن كن چراغ دل

چرا در سينه ي مشتاق ياران آتش افشاني

تو دشت بامدادي با گل خورشيد رخسارت

تو ابر نوبهاري، شاه بيت شعر باراني

بلور باورت را ديده ام گاهي به تنهايي

زلالي، صاف و يكرنگي به درد عشق درماني

به باغ آرزو چون تك درخت زندگي سبزي

نسيم ساده اي، آهنگ نرم آبشاراني

بهشتي، كوثري، نوري، حريري، هاله اي، موجي

نمي داني چه مي گويم تو خود آني كه مي داني

 


 

رحمت الله رعيت (رحمت)

 

مُلك هنر

كاشان كه درملك هنرهاداستان است

 

عبرت فزاي مردم نصف جهان است

دارد بناهايي كه دل را مي ربايد

 

قصر«بروجردي»طرب افزاي جان است

در خاطرِ سبزِ سراي «عامري ها»

 

اسليمي احساس معماري روان است

حيران نگاهِ باور زيباشناسان

 

ازشاهكارخانه«عباسيان» است

بر خشت خشتِ«مسجدآقابزرگش»

 

تصويري ازآيينه ايمان عيان است

ازقدمت«باروي سلجوقي»ست پيدا

 

صدهابنا اين جا ز عهد باستان است

زيبايي بام بناها هم ترازي ست

 

اين اعتدال محض«خط آسمان»است

برلوح دل،نقش است«رسمي بندي»عشق

 

نقش محبت هردلي داردجوان است

محراب ابروي نگارين را توان ديد

 

درقوس«خط ابرو»كه مانندكمان است

در طاق طاقِ «طاق بندي»هاي زيبا

 

رقص«مقرنس»دلفريب ودلستان است

طرز«قرينه سازي»مابي قرين است

 

سبك«معرّق كاري»ماداستان است

گاهي«گره سازان»گرههامي گشايند

 

دستان استاد«منبّت»پُرتوان است

كاشانه ي اهل هنر شد خانه ي «تاج»

 

عشق آفرينان رااثرهاجاودان است

اي آنكه داري عزم غوّاصي دراين بحر

 

درياي موّاجِ‌ هنرها بي كران است

درياي عرفان است اين شهرِ كويري

 

در سينه ي اين خاك، گوهرها نهان است

رخشيد در اين جا «غياث الدين جمشيد»

 

مردي كه فكرش تا فرازِ كهكشان است

«فيض» و«صبا» و «محتشم»ها دارد اين شهر

 

اين جا ديار مردمانِ‌ نكته دان است

دارد به لب انگشت حيرت «ماني» ذوق

 

باغ «كمال الملك» كاشان بي خزان است

در «حجم سبز» باغ «مرگ رنگ» «سهراب»

 

هر گل كه مي بيني به رنگِ‌ ارغوان است

نام ونشان خواهي اگردربينشان است

 

صد گوهر شهوار اين جا بي نشان است

اين جاست كانون نخستين تمدّن

 

قلبِ «سيلك»آيينه ي جان زمان است

گر اصفهان نصف جهان باشد به صنعت

 

كاشان ز مردان هنرآيين جهان است

رحمت گلاب قمصر و شعر تر تو

 

در دست مهمانان كاشان ارمغان است


 

سركار خانم اكرم نوراني (بهجت)

 

 

اگر ز باغ لبانت شبي گل چينم

هزار عقده شود وا ز عِقد پروينم

تبسمي كن و در باغ باورم بنشين

كه بر چمن بزند خنده مرغ آمينم

به بندبند تنم زخم عشق تو كاري است

طبيب دل ز عنايت بيا به بالينم

ز جام نيش تو نوشد چو باده خسرو دل

به عالمي ندهم تار موي شيرينم

ز بسكه بوده به خوابم خيال خاطر تو

به قاب ديده نشستي چو خواب دوشينم

ز دام سينه ي بهجت چو مرغ جان پَر زد

بخوان به رسم محبت دعا و تلقينم


 


سركار خانم مهناز سادات رضوي (فروغ)

 

شكسته دل

 

دلم شكسته تر از قطره هاي باران است

دلم گرفته ز دست غم و پريشان است

سكوت خواهش من از نجابت ليلاست

قسم كه كعبه ي مجنونِ عشق، ويران است

دلم ز جام نگاهش هميشه لبريز است

به ياد لاله ي رخسار او گل افشان است

شكايت شب هجران به شمع گفتم، گفت:

فروغ وصل تو دل را هنوز درمان است

 


مريم السادات صائم كاشاني

معاونت فرهنگي انجمن ادبي سخن كاشان

 

 

به پيشگاه والاي هم زبان آسمانيم «قرآن»

«تو را خوانم كه تنها نغمه ي موزونِ عرفاني»

 

  

كلامت جانِ هستي را نوازش داد.  

و از گلنغمه هايت آفرينش دلربا گرديد.

وزين خوش تر مرا؛

كز كودكي گوشم به آهنگِ كلامت آشنا گرديد.

مرا گلنغمه هاي آسماني،

آسمان در آسمان نور و طراوت داد.

به يادم هست آن روزي كه بودم كودكي مشتاق؛

پدر مي گفت بهرم قصه هاي نابِ فرقان را.

ز نوح و كشتي توفانيش با من سخن مي گفت.

و گاهي داستانِ مريمِ پاك و مقدس را.

و گاهي با كنايت از زليخا نكته هاي آشنايي را؛

فروغ دلربايي را.

و از زندانِ يوسف، چاهِ كنعان، چشم هايش اشك ريزان بود.

و گاهي در قنوتش، (كوثرِ) احساس، پنهان بود.

و از (لاتقنطو) نبضِ اميدش، غرق در بحرِ سعادت بود.

و جامِ جانِ او لبريز از نورِ كرامت بود.

ز (الله الصّمد)، اي بي نيازِ مهربان! آيينه ي شوقم،

فروغِ جاوداني يافت.

ز حسِ بودنت صدها نشاني يافت.

و اي جانان من! آنك تو را در آشكارا، گو نهاني يافت.

لبان شُكرپيماي پدر را روز و شب، گلواژه ي هو بود.

و دانستم هزاران نكته ي باريك تر اين جا، ز يك مو بود.

و از سجاده ي مادربزرگم خوب دانستم

اثرها از تو اي آرامِ جان هر جا و هر سو بود.

و در چادر نمازِ آبيش، يادِ تو جاري بود.

و نورِ مهرِ تو از چشمه ي چشمان او پيوسته ساري بود.

تو را خوانم كه تنها نغمه ي موزونِ عرفاني.

به تارِ عشق من مضرابِ احساسي.

فروغستانِ جانم را زلالِ عشق و ايماني.

تو را از جان و از دل پاس مي دارم.

بلي، از كودكي با نغمه ي مهرِ تو خو كردم.

و از آياتِ مهرت كسبِ نور و ابرو كردم.

تو را آري تو را تنها به شهرِ آرزوها جستجو كردم.

 


 

و حال پي مي گيريم مباحث دنباله دار و شيرين عروض و قافيه را توسط

 

مريم السادات صائم كاشاني:

 

 

 

 

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 0:51  توسط روابط عمومی  | 
حسن مطلع کلام با غزلی از استاد صائم کاشانی

رییس انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان

 

در سخن بی مثل و بی مانند کاشان من است

 

برف بارد بر سرم، پاييز دوران من است

اين سپيدي گو كه در كار زمستان من است

پشت پرچين نگاهت، باغسار زندگي است

و آنچه مي ريزد تو را بر شانه، سامان من است

گر چه از دام غزل هستي گريزان اي غزال

ياد تو در خانه دل، باز مهمان من است

گرچه از چشم تو افتادم بسان موج اشك

باز مي بينم كه چشمانت، غزلخوان من است

در بيابان طلب، مجنون ترين عاشق منم

زان كه صدها ليلي آشفته، حيران من است

نور حكمت مي تراود زان نگاه مهربان

مشرقِ انديشه، در چشمانِ لقمانِ من است

هر كه با موران نشيند، مي شود شاهِ سبا

دور هر كس باشد از نخوت، سليمان من است

گر تهي كردم كنون پيمانه را بر من مگير

آنچه باقي هست و پابرجاست،پيمان من است

اي زليخاي تغزّل، بي قراري تا به چند؟

يوسفِ مصرِ معاني، ماهِ كنعان من است

پايتختِ شاعران، تهران اگر باشد، چه غم؟

در سخن بي مثل و بي مانند، كاشان من است

زلفِ رقصانِ تو ديدم دوش بر دوش نسيم

سنبلستانِ‌تو زيبا، كافرستان من است

صائم و ميخانه چشمِ خمارآيينِ‌ دوست

آفتابِ‌ جامِ باور، مهرِ جانان من است

 


 

و غزلی از مریم السادات صائم کاشانی

معاونت فرهنگی انجمن سخن

 

ناقوس زلف

 

 

با آن كه بشكستي جناقِ عهدِ خود دوش

اما نشد يادت مرا هرگز فراموش

دل در هواي وصلت اي نازآفرين ماه

با مهر، در شرقِ شفق گردد همآغوش

از ساغرِ سُكرآفرينِ جام مستت

ميناي باور مي كنم شب تا سحر نوش

مسحور گشتم با نواي ناي نابت

وقتي شدم از جان و دل، سر تا به پا گوش

در كعبه ي احساس دل بازا كه سازم

مژگانِ باور زيرِ پاهاي تو مفروش

مريم چو بر ناقوس زلفت چنگ آويخت

لب را فرو بست و به حيرت گشت خاموش


 
ادامه مباحث مهم و شیرین عروض و قافیه در کلاس های انجمن ادبی سخن
توسط مریم السادات صائم کاشانی
 
 
 

 

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:19  توسط روابط عمومی  |