اين هفته نيز با اشعاري ژرف و شيرين در خدمت شما دوستداران قند پارسي هستيم با شاعران انجمن ادبي سخن كاشان به ترتيب حروف الفبا:

مثل نماز حاجتم، حاجت روائي
تو مثل قبله، دائماً رو به خدائي
بر گونه ي گل، مثل شبنم مي درخشي
در ساغر سجاده، اكسير دعائي
تو مستجابي، در قنوت برگ گل ها
ديوان چشم غنچه را شعر صفائي
دريايي و در دامن چشمم نشسته
بر خون كوير سينه ام، بي ادعائي
آبي ترين حسي به چشمان كبوتر
هنگامه ي پرواز تا بي انتهائي
همچون غزل هاي نجيب شيخ شيراز
با فال سبز چشم خود مشكل گشائي
عيسائي و مثل مسيح مريم عشق
بر دردهاي بي دواي من دوائي
وقت سحر بهجت تو را مي خواند و مي گفت:
مثل نماز حاجتم حاجت روائي

معراج شهادت
از بين ما رفتند مرغان مهاجر
از شهر ما رفتند مردان مسافر
از جسم خود بندِ تعلق باز كردند
تا شاخسار قُرب حق پرواز كردند
آن ها رها گشتند و ما تنها نشستيم
در قيد دل بستن به يك رؤيا نشستيم
رفتند تا ناموس ما ايمن بماند
ناموس ما ايمن ز اهريمن بماند
بر كار ما روح شهيدان است ناظر
غايب ز چشم ما ولي هستند حاضر
ما در قبال خونشان آيا چه كرديم؟
جز بستن دل را بر اين دنيا چه كرديم؟!
ترسم كه از ديدارشان روز قيامت
ما مانده باشيم و ندامت ها و خجلت
دنياي آنان بود مأواي سعادت
مقصود آنان بود معراج شهادت
افسوس جمعي خونشان پامال كردند
انديشه ي ابليس را دنبال كردند...
افسوس از راه جفا پيمان شكستند
قلب امام عصر را از كينه خستند

مادر من از چشمان تو، آموختم رسم وفا
با دستِ گرم مادرم، دل پر شد از مهر و صفا
با بوسه هايت مي دهي بر من اميد زندگي
حالا مسير عشق را تقديم فردايم نما
حس مبهم
عاقبت آيينه را خواهم شكست
آن غبار كينه را خواهم شكست
مثل حس مبهمي در يك فرار
حسرت ديرينه را خواهم شكست
قلب من مي سوزد از داغ فراق
درد و رنج سينه را خواهم شكست
عاقبت در حسرت چشمان يار
بغض هر آدينه را خواهم شكست
عشق در سي ساله ي عمرم نشد
معبد گنجينه را خواهم شكست
عمر دل كوتاه باشد لاجرم
قامت آيينه را خواهم شكست

صفاي اهل ايمان
بيا تا عشق جانان را بفهميم
فروغ جام عرفان را بفهميم
و با احساس گل هاي بهاري
صداي پاي باران را بفهميم
بيا باسقاي و ساغرپرستي
طلوع مهر رخشان را بفهميم
عدالت، عاشقي، امّيدواري
سرود سبز احسان را بفهميم
بيا با ذبح تنها مايه ي خويش
شكوه عيد قربان را بفهميم
به دوراني كه دل تنهاي تنهاست
وفا و عهد و پيمان را بفهميم
بيا تصوير دشت كربلا را
قيام سربداران را بفهميم
زماني كه مسلماني غريب است
حضور اهل ايمان را بفهميم
بيا حامد نگاهي در كمين است
نواي ناب قرآن را بفهميم

تقديم به مقام والاي شهدا
آخرين غزل
دلش كه داشت پُر از حس شاپرك مي شد
كوير خشك لبانش ترك ترك مي شد
چكيده بود ستاره كنار ماه رخش
به روي بال نسيمي كه قاصدك مي شد
و آخرين غزلي را كه زير لب مي خواند
فضاي قصه پر از ناي ني لبك مي شد
و لحظه اي كه به تاريخ عشق مي پيوست
عيار عشق و خلوص دلي محك مي شد
و واژه هاي چكيده از آبشار خلوص
به روي آينه ها تا هميشه حك مي شد
و قاصدي كه از آن سوي قصه مي آمد
به روي زخم دل مادري نمك مي شد
و باز خاطره اي روي سينه ي ديوار
و خانه اي كه پر از حس شاپرك مي شد
گل هاي كاشي محراب
بوي گل خشخاش مي دهد
بي ترديد
سوداگري اين جا نماز مي خواند
و قصد دارد جماعت را به اعتياد بكشاند
وگرنه
پيوند خشخاش با گل كاشي
چه مفهومي دارد؟!

براي آقاي سبز آينه ها
آري طلوع آمده در اقتداي تو
يعني سپيده سر زند از چشم هاي تو
يعني دوباره پنجره ها باز مي شوند
رو به بهارِ عاطفه ها در هواي تو
آقاي سبز آينه ها! نور كوثري،
جاري شده به خنده ي مشكل گشاي تو
دستان تو بهانه ي ام يجيب هاست
يعني ظهور مي شكفد از دعاي تو
اي باور حقيقت انديشه هاي سبز
پيدا شده در آينه ي حق نماي تو
تاريخ روي هر نفست ثبت مي شود
صدها قيام سر زده از ماجراي تو
حتا بهار تكيه زده بر طراوتت
حتا جوانه مي شكفد در هواي تو
شاعر شدند پيش نگاه تو ابرها
باران شروع مي شود از ردّپاي تو
در تو رسالتي است كه آزاده تر شده
هر كس گِره زده به ضريحِ ولاي تو
ماهِ تمام صورت اين آسمان تويي
و روزها نشانه ي شمسُ الضحاي تو
يعني نمي رسند سحرها، به تو هنوز
يعني سپيده سر زند از چشم هاي تو

" شعله ي پايان گرفته "
گفتم كه عاشقت شدم و جان گرفته ام
در زيرِ سايبانِ تو سامان گرفته ام
حتما تمام مي شود اين اضطراب پوچ
اين بُغضهايِ بر سرِ دندان گرفته ام
واي از خيالِ خام كه با دل چه مي كند؟!
جان دادم و بلايِ فراوان گرفته ام
حالا هزار بار پشيمانم از خودم
از اين هوايِ ابريِ باران گرفته ام
رويِ لبم شكوفه ي احساس يخ زده
كه نوبهارِ شكلِ زمستان گرفته ام
بانو مرا دوباره به دنيايِ خود ببَر
اينجا درست شعله يِ پايان گرفته ام !!!

پياله ي صبح
غبارِ راهِ تو، گل قطره هاي باران است
بيا كه بي تو بهارِ دلم، زمستان است
فروغِ برقِ نگاهت، در آسمانِ اميد
كويرِ تشنه ي جان را نويدِ باران است
فرازِ قُلّه ي مهتاب، اي ستاره بتاب
كه از فروغِ تو چشمِ سحر فروزان است
شرابِ مهرِ تو مي جوشد از پياله ي صبح
دلت چو خانه ي خورشيد پرتوافشان است
به جشنواره ي چشمت، ترانه ها خواندم
در اين شراب سرا، دل هميشه مهمان است
اگر گلابِ غزل، هديه آورد صائم
عجب مدار، كه اين ارمغانِ كاشان است

بلبلی شیدا
به باغ وراغ می گشتم مثال بلبلی شیدا
تو بودی نغمه خوان گل شدی پیداتر از پیدا
به دشت سبز چشمانت مثال آهویی مستم
رمیدم از همه عالم شدم شیداترین شیدا
تو قرص کامل ماهی که پیشت مهر ناچیز است
تو یی گل واژه ی قبلم تویی زیباترین زیبا
چه شبهایی که با یادت نشستم تاسحرای گل
شبی با حافظ چشمت رسیدم تا شب یلدا
ز هجر روی تو ای گل فروغ عاطفه سوزد
تویی کاری ترین مرهم برای این دل سودا

ترانه ي عرفاني
رفتی و ز خانه ام صفا را بردي
شيرينيِ لحظه هاي ما را بردي
با رفتنت اي ترانه ي عرفاني
از ناي هزار دل نوا را بردي

شر شر شبي
شاعرانه
شاخه هاي شُكر
درختي دردمند را
به سوي ستايشي ساده سوق مي دهد
دستان دعايي افراشته
تا خدا را بخواند
خشك و بي احساس
زل زده زاري نمي كند
زوزه ي تلخ گرگي
كه زجه هايش را زار مي زند
خلوت خشك
درخت و خدا را
خط مي زند تا
خواسته هايش
را بخواند و بخواهد
تا خدا مجاب شود
و گرسنگي اش را ...
گله ي گوسفندي
در انتهاي آغلي گرم
خروپفي خودخواهانه مي خوانند
و خري
چشم به آسمان دوخته
و ستاره ها را به شكل كاه مي بيند
و از خدا مي خواهد
پرنده شود
گنجشك ها نياز معمولي خودشان را مي خوانند
و گندم فردا را مي پايند
سگ سري سري از سر مستي سر مي دهد
و استخوان بي قواره اش را مي ليسد
كلاغ ها چه عارفانه مي خوانند !!
انگار دزدي ديشبشان را توبه مي كند
خبري از مورچه ها نيست ؟!
انگار آب شده اند
رفته اند زير زمين و مخفيانه مي خوانند
o
خدا
پاي سفره ي نياز
چه كسي مهمان مي شود ؟!
نمي دانم ...

ظهر عطشناك
حالا كه از نگاه زمان خسته مي شوم
پل مي زنم به سوي دو چشمِ سياه تو
وقتي كه از پياله ي لب هات پُر شدم
مي خوانم از طراوت اوجِ پناهِ تو
در شرقي كويرِ دلت بوته اي شكفت
كز ساقه ي شكسته ي احساس مي چكيد
بر جاري نگاهِ نجيبت عطش نشست
طفل زمان ز حسرت آب، آه مي مكيد
هر سينه با تمام نفس هاش جاي توست
آري براي تازه شدن قلب ها شكست
ما را ببخش، جان كه نداديم در رهت
بادا فداي ظهرِ عطشناك، هر چه هست

اي مرا مونس و يار اي مادر
مهر را آينه دار اي مادر
بي گلِ روي تو در باغِ اميد
خوار هستيم چو خار اي مادر
زندگي با تو مرا شيرين است
باش ما را به كنار اي مادر
بي فروغِ رخِ ماهت گردد
روزِ روشن شبِ تار اي مادر
بي تو در باغِ دلم پاييز است
با تو جان شهرِ بهار اي مادر
خانه ي عاطفه از مهرِ رخت
هست پُرنقش و نگار اي مادر
جان به ديدار تو مهشيد آورد
هديه از بهرِ نثار اي مادر

اعتراف
فرصتی بود کوتاه و شیرین
تا به مردم بگوییم
عشق هم
نور هم
آب هم آسمانیست
بهترین هدیه ی آسمان زندگانیست
ما ولی دستهامان تهی بود
باور خویش را نیز گم کرده بودیم
آب از دستمان رفت
نور از دستمان رفت
زندگی ، عشق از دستمان رفت
پشت دیوار تردید
اینک اندیشناک از عبوریم
بارمان گر چه هیچ است
هیچ را نیز باور نداریم
غرق گردابهای غروریم
مست زر
مست تزویر
مست نا داوریهای زوریم
وای بر ما
از حقیقت چه دوریم

گلغزل آغازين با عنوان «عيد صيام» از صائم كاشاني
مدير انجمن فرهنگي ادبي سخن
و عيد آمد و مي خواهم از خدا او را
ز ياد كي برم آن غمزه هاي آهو را
به قهوه خانه ي عشقش، دلي كه هست مقيم
هميشه نوش كند چاي قندپهلو را
و هست عيد صيام و زلالِ عشق به جام
چگونه بو نكنم ساقي سمن بو را ؟!
و چند گامِ دگر مي رسد بهار از راه
و باز پيك غزل خوانم آن پرستو را
فتاده پاي دلم در كمندِ حسرتِ او
كمين خويش كنم آن كمانِ ابرو را
به ياكريمِ نگاه تو دل سپرد دلم
مگير از دلِ من نغمه هاي ياهو را
ز دست، باور شيدايي ام نخواهد داد
لب نگار و لب ساغر و لب جو را
و باز صائمِ عشقم، وَ موسمِ افطار
هميشه مي طلبم از خدا لب او را
چهارشنبه دهم مهر 1387
مصادف با عيد سعيد فطر 1429
و نیز شعری نیمایی از صائم کاشانی
« پاسخ به ساز مخالف »
مرا هر چند مي كاهي
و همچون جام خالي از طرب
خاموش مي خواهي
و با ساز مخالف
لهجه ي شيرين شعرم را نمي داني
ولي هرگز من از قَدرت نخواهم كاست
و از رفتار ناهنجار تو چيزي نخواهم گفت
و در جغرافياي ذهن من
جايي نخواهي يافت
كآنجا شرجي از آه حسد باشد
سفالين كوزه ي احساس دل را
از زلال مهرباني ساختم لبريز
و همچون قالي كاشان
شدم پاخورده ي گام محبت ها

عید فطر آمد و ماه رمضان گشت تمام
بـر شمـا همسفـران سفـر روزه سلام
روزه هاتان همه در پبش خـداونـد قبول
روزگار خـوشتـان مظهـر تـوفیـق مـدام
عـزت و همتتـان شـاهـد تـاییـد و ظفـر
عیـدتـان خرٌم و شیرینیتان بـاد بـه کام

سوداگر مرگ، گاهي خون افيون را
به گل هاي هاي كاشي محراب
تزريق مي كند
تا راز خون آلود بودن دستانش
فاش نگردد
شايد شيرين كاري مي كند
تا بتواند كام جامعه را تلخ نگه دارد

جناب آقاي محسن سلطاني (هجران)
مدير وبلاگ و روابط عمومي انجمن سخن
مردي شبانه باز مسافر شد ، تلواسه هايِ خيسِ خيابان را
بر سنگفرش هايِ تَرَك خورده ، اندوهِ گيج و مبهم باران را
ساعت درست لحظه ي فرسودن ، از انعكاسِ خاطره ي با تو
يعني كه باز شانه ي لرزانم ، بي تو بغل گرفته درختان را
در ازدحام دربدري هايم ، بي تو هزار مرتبه مي ميرم
و مرگ بوسه مي زند اين شب ها ، لب هايِ مانده در هَوسِ جان را
از منظرِ نگاهِ دلِ عاشق ، دنيا شبيه كوچه ي بن بست است
بايد كه زُل زد از پسِ اين ديوار ، ماهِ نشسته بر لب ايوان را
اين بارِ چندم است نمي دانم ، پامالِ چشم هايِ تو مي گردم
تقويمِ جيبيِ دلِ من دارد ، تنها حسابِ فصلِ زمستان را
در لابلايِ باغِ گُلِ قالي ، گُم مي كنم دلِ به غمت خون را
با خود ببر برايِ جهيزيه ، يك تخته فرشِ لاكيِ كاشان را ...

يك پلّه مانده بود كه تو ما شوي مرا
و در نگاهِ خاطره معنا شوي مرا
يك پله مانده بود كه تصوير عشقمان
در قابِ لحظه ها به تماشا شوي مرا
من از دلت چكيدم و تو ساده پَر زدي
هم حس يك پرنده رها تا شوي مرا
حالا كه نبضِ سبزِ نگاهت نمي تپد
آبي ترين بهانه ي فردا شوي مرا (؟)
اي قاصدك كه بي تو اسيرم در اين قفس
يك پله مانده بود كه تو ما شوي مرا

بار دگر شيدا دلي از جنس خورشيد
بر باغ و بستان سخن با شوق تابيد
از شهدِ شعرش، باده نوشانِ معاني
ليلي ترند از لاله و مجنون تر از بيد
گل دختر طبعش كه سرشار از سرور است
از سينه بيرون مي كند اندوه ترديد
«صائم» كه در ملكِ سخن آوازه ي او
برجاي ماند تا ابد مانا و جاويد
پرورده گوهرهاي بسياري به دامان
مهرِ نگاهش بهرِ ياران مهرِ تأييد
پيوسته بر دردي كشان دارد تجلّي
خورشيدِ او از مشرقِ ميناي مهشيد
ما مي توانستيم آبي تر بخوانيم
مي شد كه حس آب را از بر بخوانيم
ما مي توانستيم از سرنيزه تا سور
با حنجري ببريده و بي سر بخوانيم
آن گاه از عطر شقايق مست و لبريز
از ياس تا پيچاك نيلوفر بخوانيم
زخمي اگر از تيغ تا طغيان پاييز
مي شد كه همچون لاله ها پرپر بخوانيم
افسانه ها را مي شود افسانه پيمود
از دل به جز دل كِي شود ديگر بخوانيم
سقراط وار از شوكران نوشيده و باز
مي شد كه شيرين با لب شكّر بخوانيم
از كيمياي عشق بايد زد بر اين گل
آن وقت اين مس پاره ها را زر بخوانيم
فيروزه اي بايد كه نيشابورِ دل را
از مستي خيام تا ساغر بخوانيم
مثل سفر بود و به پايانش رسيديم
خوب است بهجت باز آبي تر بخوانيم

سپيده مي زد و خورشيد رو به دريا بود
و آخرين شبِ سردِ پري زيبا بود
چقدر محو تماشاي تو شده ساحل
چقدر خاطره انگيز مثل رؤيا بود
دوباره در گذرِ فصل هاي مهشيدي
بهار با همه ي تازگيش بر پا بود
شكسته بود به دستِ مسافر بندر
طلسمِ آينه هايي كه رو به فردا بود
بهار در غزلش مي شكفت و دامنِ او
به رنگ سبزترين شاخه هاي طوبا بود
و دخترانه ترين شعر زندگي را گفت
دلش كه ساده تر و صادقانه با ما بود
غروب مي شد و مي خواند قامت شب را
كسي كه آن ورِ دريا هنوز پيدا بود
به ياد او غزلي از شكوفه هاي انار
دوباره سرسبد فصل هاي سارا بود

گلدان واژگون
روي سقف خيال حيات دراز كشيده
درخت هيز انجير همسايه
از روي ديوار مشترك اعتماد
به ناموس خيس رجه
دست مي برد
موزائيك هاي هم قد بي غيرت
در اضطرابي گنگ آلود
خفه مي شوند
گلدان باردار بهار
و تابستان می روید
بچه های ناپاک انجیر همسایه
به روی موزائیک های هم قد بی غیرت می چکند
و زیر پای ناموس خانه له می شوند

مثل پرنده اي
آمد به بامِ دل
اما چه زود رفت
چشمان پنجره خيره به سوي اوست
غمناك شد غروب
از ناودان دل
باران بي امان
ريزد به دامنم
فردا اگر رسد
رخسار آسمان
خيس از نجابت است

شهيدان لاله هاي دشت خونند
شقايقهاي صحراي جنونند
شهيدان شاهدان شهر نورند
فروغ چشمه ي چشمان هورند
مقيم کعبه آمال عشقند
کبوترهاي خونين بال عشقنند
دمادم مست صهباي حضورند
قدح نوشان ميناي ظهورند
ترانه خوان به باغ سبز يارند
هزار نغمه پرداز بهارند
چو مرغ خوش نواي صبح اميد
به ناي جانشان آواي توحيد
فروغ چشمشان شد هاله ی عشق
دل پُر داغشان آلاله ي عشق
به دل در التهاب وصل هورند
چو موسايند و در سيناي طورند
طلوع جانفزاي صبح صادق
فروغ چشمه ي چشم شقايق
نگين خونشان در خاتم عشق
چو مرواريد رخشان يم عشق
لبالب جام جانهاشان زنوراست
دل شيدايشان مست حضوراست
چو جان را با غم جانان سرشتند
به خون سرمشق آزادي نوشتند

هفت آسمان بر فرش خاكي خيره بودند
آيينه ها از غربت و غم مي سرودند
وقت سحر اشك شقايق هاي خونين
سجاده ات را غرق گل ها مي نمودند
حتا ملائك در حريم سجده گاهت
پرهاي خود را زير پايت مي گشودند
آن شب چه بي رحمانه فرق آسمان را
با تيغ زهرآگين ملجم مي گشودند
حتا يتيمانِ عرب با نيمه شب ها
بر جاي قربانگاه او سر مي سجودند
با كاسه هاي شير و خرما، كودكانت
در انتظار بوسه و لطف تو بودند
گويا سپيده ياد باران و ستاره
زيباترين گل واژه ها را مي سرودند

من به هنگامه ي ديدار رخت جان دادم
جان نه تنها كه به راهت سر و سامان دادم
خوش سخن بودي و شيرين لب و شيرين حركات
اين چنين بود كه دل را به تو ارزان دادم
گر چه شد در نظرت پست و محقّر دل من
باز او را به وفاي به تو فرمان دادم
كاش مي سوخت به حال دل من حال دلت
لحظه اي را كه به دل نيزه ي برّان دادم
تا كه هر عشوه ي تو چشمِ ترم را مي شست
من به هنگامه ي ديدار رخت جان دادم

و من طلوع سپيده و دختر نورم
و ملتمس به دعا و ثناي مغفورم
ميان آينه ها گم شدم ولي آقا
ميان كعبه شكسته لباس مستورم
و مقصد دل من تا كجا نمي دانم
كه من اسير دو راهي ز آشيان دورم
ميان آينه ها گم شدم ولي انگار
هنوز با لب خندان و قلب مسرورم
به ياد روي تو هر شب به راه مروه و شام
طواف مي دهم از جان مسافر طورم
تويي به فصل چمن آشناتر از رؤيا
و من چو وسعت دريا نياز مهجورم
و من طلوع صداقت ز نسل نرگس و ياس
و من طلوع سپيده و دختر نورم







