پياله ي صبح
غبارِ راهِ تو، گل قطره هاي باران است
بيا كه بي تو بهارِ دلم، زمستان است
فروغِ برقِ نگاهت، در آسمانِ اميد
كويرِ تشنه ي جان را نويدِ باران است
فرازِ قُلّه ي مهتاب، اي ستاره بتاب
كه از فروغِ تو چشمِ سحر فروزان است
شرابِ مهرِ تو مي جوشد از پياله ي صبح
دلت چو خانه ي خورشيد پرتوافشان است
به جشنواره ي چشمت، ترانه ها خواندم
در اين شراب سرا، دل هميشه مهمان است
اگر گلابِ غزل، هديه آورد صائم
عجب مدار، كه اين ارمغانِ كاشان است

گلغزل آغازين با عنوان «عيد صيام» از صائم كاشاني
مدير انجمن فرهنگي ادبي سخن
و عيد آمد و مي خواهم از خدا او را
ز ياد كي برم آن غمزه هاي آهو را
به قهوه خانه ي عشقش، دلي كه هست مقيم
هميشه نوش كند چاي قندپهلو را
و هست عيد صيام و زلالِ عشق به جام
چگونه بو نكنم ساقي سمن بو را ؟!
و چند گامِ دگر مي رسد بهار از راه
و باز پيك غزل خوانم آن پرستو را
فتاده پاي دلم در كمندِ حسرتِ او
كمين خويش كنم آن كمانِ ابرو را
به ياكريمِ نگاه تو دل سپرد دلم
مگير از دلِ من نغمه هاي ياهو را
ز دست، باور شيدايي ام نخواهد داد
لب نگار و لب ساغر و لب جو را
و باز صائمِ عشقم، وَ موسمِ افطار
هميشه مي طلبم از خدا لب او را
چهارشنبه دهم مهر 1387
مصادف با عيد سعيد فطر 1429
و نیز شعری نیمایی از صائم کاشانی
« پاسخ به ساز مخالف »
مرا هر چند مي كاهي
و همچون جام خالي از طرب
خاموش مي خواهي
و با ساز مخالف
لهجه ي شيرين شعرم را نمي داني
ولي هرگز من از قَدرت نخواهم كاست
و از رفتار ناهنجار تو چيزي نخواهم گفت
و در جغرافياي ذهن من
جايي نخواهي يافت
كآنجا شرجي از آه حسد باشد
سفالين كوزه ي احساس دل را
از زلال مهرباني ساختم لبريز
و همچون قالي كاشان
شدم پاخورده ي گام محبت ها

رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند
در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند
رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند
در حافظیه ی عشق ، آنانکه مست مستند
با نرگسان نازت ، شیراز می فروشند
خواهم که سر ببازم در پیش پایت اما
در پادگان عشقت ، سرباز می فروشند
لطفی دگر ندارد ، بزم ترانه سازان
کاین بد صدا حریفان ، آواز می فروشند
صهبای نور نوشد ، صائم ز جام هستی
در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند

با این همه استعاره
بازآ که بی چشمت امشب ، روشن نبینم جهان را
برق نگاهی که داری ، رخشان کند کهکشان را
با چشمکی عارفانه ، بر بام هستی گذر کن
تفسیر کن با نگاهی ، میخانه ی بی نشان را
تا آن که زنجیر مهرت ، پای نیازم ببندد
دامی بکن دانه ات را ، تابی بده گیسوان را
خورشید و ماه و ستاره ، تا آن که دورت بگردند
دوری بزن کهکشان را ، سیری بکن آسمان را
هر سو که پا می گذاریم ، دل را به دستت سپاریم
کاری به کارش نداریم ، دوران نامهربان را
برق نگاهت ستاره ، ریزد به هر سو شراره
با این همه استعاره ، رقصان کنی بی کران را
دل هست و دلدار و صائم ، عشق است و خورشید قائم
زلفش کمندی که دائم ، بر دل سپارد کمان را

« غزل نوبهار»
بیا به خانه ی سبز بهار برگردیم
به ساحت چمن و لاله زار بر گردیم
بیا به میکده ی عاشقان سری بزنیم
به خُم سرای طرب خیز یار بر گردیم
به فینِ خاطره تیغی زنیم بر رگِ عشق
امیر وار به قصر نگار بر گردیم
به باغشاهِ محبت ، که عشق فواره است
دوباره با غزلِ نوبهار بر گردیم
به پاس رویش این چشمه سار بر گردیم
کنون که صائم شهر است هم پیاله ی عشق
به بارگاه غزل ، روزه دار بر گردیم







