معراج شهادت
از بين ما رفتند مرغان مهاجر
از شهر ما رفتند مردان مسافر
از جسم خود بندِ تعلق باز كردند
تا شاخسار قُرب حق پرواز كردند
آن ها رها گشتند و ما تنها نشستيم
در قيد دل بستن به يك رؤيا نشستيم
رفتند تا ناموس ما ايمن بماند
ناموس ما ايمن ز اهريمن بماند
بر كار ما روح شهيدان است ناظر
غايب ز چشم ما ولي هستند حاضر
ما در قبال خونشان آيا چه كرديم؟
جز بستن دل را بر اين دنيا چه كرديم؟!
ترسم كه از ديدارشان روز قيامت
ما مانده باشيم و ندامت ها و خجلت
دنياي آنان بود مأواي سعادت
مقصود آنان بود معراج شهادت
افسوس جمعي خونشان پامال كردند
انديشه ي ابليس را دنبال كردند...
افسوس از راه جفا پيمان شكستند
قلب امام عصر را از كينه خستند

دنیای تنهایی
مرا یک لحظه بگذارید ، در دنیای تنهایی
که آرامش کنم احساس در ماوا ی تنهایی
گرفته زانوی غم در بغل جاری شده اشکم
برای من دگر تعبیر شد رویا ی تنهایی
ز هجر لیلی بی مهر و دور از حال عشاقی
چو مجنون گشته ام آواره در صحرا ی تنهایی
به جای شمع من می سوزم و ای ماه خواهم مُرد
ندارم بی تو یک دم طاقت شب ها ی تنهایی
بود با پادشاهی رتبه و آوازه اش یکسان
چنین باشد وقار و مسند و والا ی تنهایی
شوی با شاهد معنا یقین محرم ز تنهایی
گریزان و چه می دانی تو از معنا ی تنهایی
کنم همسایگی با عالم سر درگریبانی
گرفتم خانه تا در مُلک ناپیدا ی تنهایی
تو رفتی و خیالت هم نمی گیرد سراغ از ما
در این دنیای بیگانه شدم تنها ی تنهایی







