تبليغاتX
انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
شعر و ادبیات و آرایه های ادبی و نقد اشعار

 

مادر من از چشمان تو، آموختم رسم وفا

با دستِ گرم مادرم، دل پر شد از مهر و صفا

 

با بوسه هايت مي دهي بر من اميد زندگي

حالا مسير عشق را تقديم فردايم نما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:34  توسط روابط عمومی  | 

 

 من به هنگامه ي ديدار رخت جان دادم

جان نه تنها كه به راهت سر و سامان دادم

 

خوش سخن بودي و شيرين لب و شيرين حركات

اين چنين بود كه دل را به تو ارزان دادم

 

گر چه شد در نظرت پست و محقّر دل من

باز او را به وفاي به تو فرمان دادم

 

كاش مي سوخت به حال دل من حال دلت

لحظه اي را كه به دل نيزه ي برّان دادم

 

تا كه هر عشوه ي تو چشمِ ترم را مي شست

من به هنگامه ي ديدار رخت جان دادم

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:12  توسط روابط عمومی  | 

ترانه

 

راه من و تو چه جوری از هم جدا شد

 

بگو کی باعثه جدایی بین ما شد

 

 

باور ندارم که تو نیستی در کنارم

 

باور ندارم که تو رفتی از دیارم

 

 

وقتی تو رفتی خونمون زندون غم شد

 

همدم تنهاییم یه دفتر و قلم شد

 

 

شبا ستاره ها منو تنها می زارن

 

ابرا می دونن که تو نیستی نمی بارن

 

 

احساس عاشقونه از میونِ ما رفت

 

وقتی تو رفتی به خدا عشق و صفا رفت

 

 

دنیا بدونِ تو برام رنگی نداره

 

قشنگی هاش به چشم من سنگِ مزاره

 

 

نفرین به چشمی که به عشقمون نظر داشت

 

همیشه از غریبه ها دلم حذر داشت

 

 

دلم خبر داشت که تو رو ازم می گیرن

 

دروغکی فدات می شن واست می میرن

 

 

ازت می خواستم که نری ، نری ز پیشم

 

نری که از رفتن تو دیونه می شم

 

 

دلم پیشِ چشمای تو شد گُل پرپر

 

جلوت به زانو افتادم با چشمای تر

 

 

اما تو رفتی و به من وفا نکردی

 

دست و دل غریبه رو رها نکردی

 

 

با یه تبسم غریبه می شی عاشق

 

کاش بدونن غریبه ها تو نیستی لایق


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط روابط عمومی  |